شاهدخت سرزمین ابدیت

گریهدست علی بالا رفت

تا فرشتگان با جهان بیعت کنند(عیدتون مبارک)لبخند

 

از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن ممنونماچ

عجب مهمونی شد

جاتون خالی

کدخدا و خانمش هم اومدن

ایشالله تو جشناتون جبران می کنم

بگذریم

روز تولد خود ادم  ادم و ببرن تولد به نظرتون پدیده ای نیستنیشخند

این اتفاق دقیقا برای من افتاد

روز تولدم رفتم تولد یکی دیگه    این هم یکی از عجایب خلقت می تونه باشهزبان

البته به زور بردنم  چون سخت سرسختی می کردم که نمیام گریه

ما هم دیگه بندو بساط رو جمع کردیم با کدی و خانمش و خانواده رفتیم تولد در تولد کردیمابله

هه ههنیشخند

پ.ن:

کدی به کوری چشم حسود هنوز زنده ام و بدخواهام در حال ترکیدنهیپنوتیزم

اخه می دونی یکی چند وقت پیشا بهم اس مس زد که با تفنگ افتاده دنبال بدخواهام چشاشونو در میاره شیطان  بعدشم به قوله خودت من ٧ تا جون دارمفرشته

حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را!!!!!!!!

این دو تا کفش دوزکا رو می بینین کدی و خانمشن   بلوتوثش پخش شدهشیطان

اون قورباغه هم کیوونه و بقیه هم به ترتیب از سمت چپ دوستاشن یعنی کیا و کامران و کوروش اون موش زرده هم سعیده استنیشخند

اون بادکنک صورتیه هم مینائه و سبزه هم نازنینه و بقیه هم واقعا بادکنکنزبان 

 خودمم که داشتم تصویر برداری می کردم

اون جوجه تیغ تیغیه که خیلی موزیه هم مجیدهخنثی

بقیه هم در این تصویر نیستند و مشغول پایکوبی اونورن

از سمته راست بگم  لباس سبز رنگ رنگیه نقاش باشیه خودمونهلبخند

بقلیش توپوله که خودش هنوز نمی دونه تو مهمونی بوده ازش عکس گرفتیم نیشخند

لباس ابیه هم پیمانه از دریا اومده  چشمک بغلیش هم دکتره و اون لباس صورتیه هم گل یخ و بغلیش هم گلنازهبغل

راستی عکاس این عکس هم بهزاده ایدینم اونیه که پیشه دکتره و سواره چرخهمژه

بقه هم همچنان هستند که نمیشه عکساشون رو گذاشتچشم

کدیییییییییییییییییییییییییییی کادوی من چی شد ناراحت

نوشته شده در ٢٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

همه شب غرق به غم در فکری

نکند از من بی تقوا

تو ببندی نظرت رالبخند

 

دیروز تو خیابون یه باد تند اومد و برگای زرد رو جابه جا کرد لبخند

انگار پاییز با تموم وجود فریاد زد هیییییییی من اومدمممممممممممبغل

من عاشق پاییزم تو این فصل همه رنگ هستقلب

حتی روزای افتابی یا سرد و بارونی اخراشم که روزای برفینیشخند

بگذریم از وضعیت هوا و هواشناسیچشمک

تو این هفته دو روز رفتم خونه برادرم یه دختر 6 ساله داره که عاشقشم اسمش نازنینهماچ

اون بهم گیر داد که باید بیای خونمون کلی کار داشتم ولی انقد دستامو صورتم و بوس کرد که دلم نیومدخجالت

تو این دو روزی که پیشش بودم از صبح تا شب باهاش بازی می کردماوه

بازی هایی که تو بچگیم به این شدت انجام نداده بودمنیشخند

با هم حباب بازی-خمیربازی-خونه سازی-بازی های کامپیوتری-نقاشی با ابرنگ-دنبال بازی و.....کلی کارای دیگه انجام دادیمابله

بهم گیر داد که باید با هم دونفره برقصیماسترس

حالا فکر کنین من با قد یه بچه ی 6 ساله چطوری تانگو یا والتس یا......برقصمخنده

خلاصه حسابی تخلیه روانی شدم و به کل از قید باید و شاید اومدم بیرونفرشته

ولی وضعیت خوابم به کل به هم ریخت چون صبح تا شب منو بیدار نگه می داشت و با هم بازی می کردیمخمیازه

درست مثل اسمش نازهبغل

پ.ن:نیشخند

1-برا دیر اپ کردم هیچگونه ادعا و بهونه وحرفی ندارمزبان

2-چیزی که الان خیلی ذهن وبلاگ نویسا رو مشغول کرده راهکارایی برای اموزنده شدن وبلاگاست.از این راه کارا به منم بدین شاید اینجا رو کردیمش اموزشگاه.یول

3-این اپ فقط به دلیل تهدیدای کدی(کدخدا)و سعیده بود وگرنه هنوزم قصد نداشتمچشم

نماز روزهاتون قبولقلب

التماس دعافرشتهماچ

نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

از طرف این ارزوی شیطون به یه بازی وبلاگی دعوت شدمنیشخند

خوب اولش باید ده تا چیزی رو که دوست دارم بگم:قلب

1-خودم و کودک پنج ساله ی درونم(این همون خودشیفتگیه معروفه منه)مژه

2-شیطنت و کرم ریختن و پریدن بالا و پاییناز خود راضی

3-شنا و وشو و والیبال(عاشقشونم)بغل

4-مسافرت(همیشه واسه رفتنش اماده ام و وسایل مورد نیاز رو لیست وار تو ذهنم دارم)گاوچران

5-نقاشی کردن(پرتره/روی بوم/سیاه قلم و...)خیال باطل

6-فوگول نازنینم(یه ماهیه واقعیه خشک شده دارم از اونا که وقتی می ترسه خودشو باد می کنه و بدنش تیغ تیغیه)ماچ

7-کتاب و کتاب خوندن(دیوونه وار کتاب می خونم همه کتابای پائولو کوئلیو رو خوندم دیروز هم کتاب 1000 صفحه ای کلئوپاترا(کالین فالکنر) رو به اتمام رسوندم)یول

8-فیلم که بسیار می بینمهیپنوتیزم

9-باوون(انقد عاشقشم که هر وقت میباره با هر شدتی که باشه می پرم زیرش هیچوقتم از چتر استفاده نمی کنم ابدا)عینک

10-وبلاگم و دوستای وبلاگیمبغل

حالا ده تا چیز که ازشون متنفرم:سبز

1-ادمای بداخلاق و ترشروی دروغگو و صد رواسترس

2-جرج (دابلیو)بوشزبان

3-چاله های تو جاده اسفالتآخ

4-پاریس هیلتونمنتظر

5-لئوناردو دی کاپریوسبز

6-همه جور ماری به جز مار کبرا(این مار خیلی باشخصیتهاز خود راضی)

7-افه و فخرفروشیافسوس

8-ادمای دو به هم زن خبرچین(خیلی از اینا زخم خوردم مادرررررر)نگران

9-اکتاویان گایوس جولیوس سزار(برادر زاده ی جولیوس سزار)سبز

10-صندلی که پایش لق بزنهخمیازه

این یکی سواله اینه که اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟فرشته

خوب اولش یه متن خداحافظی و حلالیت واسه همه می نویسم+وصیت نامه لبخند

بعدش به دوستای قدیمی یه زنگی می زنم ویه خوش و بشی می کنم و یه مهمونی چند ساعته با همه فک و فامیل و دوستان و اشنایان راه میندازمبغل

واسه اعضای خانوادم کادوی اخر رو می گیرمماچ

بلیط هواپیما می گیرم و می رم به خلیج همیشگی فارس عینک

و در اخر مامان و بابام رو می بوسم و می شینم لب ساحل تا دوست بسیار عزیزم که همیشه با منه بیاد منو ببرهخنثی

اها شیطنت های کودکی رو هم دوباره زنده می کنم مثلا زنگ در همسایه ها رو می زنم و فرار می کنمشیطان

سوال بعدی هم اینه که 5 دقیقه ی اولی که به اینترنت وصل می شم چه می کنم؟هیپنوتیزم

فرطی صفحه پرشین بلاگقلب رو باز می کنم و در عین حال یاهو مسنجرم رونیشخند

تمام افلاین ها رو می خونم و بعد از اون نوبت به کامنتها می رسه و به ای-میل هام هم سر می زنمزبان

واسه بچه ها کامنت می ذارمخجالت

360 رو باز می کنم ببینم چه خبره بعضی وقت ها هم از بیکاری اپش می کنمچشم

اگه کاری هم تو سایتای دیگه قرار باشه انجام بدم یا متنی چیزی بخوام رو هم در اخر انجام می دملبخند

اون مابین هم اگه کسی پی ام بده جواب می دم از خود راضی

حالا هله هوله ی مورد علاقه ی شازده چیه؟خوشمزه

خوب من عاشق بستنیم(انواع و اقسامش)لبخند

برای کاکائو می میرم مخصوصا شکلات گرم یا(hot chocolate)تشویق

می تونین واسه کادو تولد بهم یا شکلات بدین یا پاستیلزبان

هر چیز ترشی رو از قبیل لواشک و الوچه و ... دیوانه وار دوست میدارمخوشمزه

ادامس یکی از سرگرمیهام هستش

چی توز می توری هم پفک مورد علاقمهبغل

مامانم هنوز که هنوزه مجبوره فریزر رو پر از نوشمک کنه

اهاااااااااااا راستی یادم رفت بگمنیشخند

من از اون اسمارتیزا که قدیم ندیما ساله 40-42 تو پاکتای لیوان مانند بود خیلی دوست دارم حیف که دیگه از اونا نیستناراحت

+تمام هله هوله های خوشمزه ی دنیا

تماممتفکر

حالا من باید 5 نفر رو از بین دوست جونای وبلاگ نویسم به این بازی دعوت کنم البته دلم می خواد همه رو دعوت کنم ولی الان 5 نفر رو دعوت می کنم بقیه رو دفعات بعدنیشخند

خوب...

همه دستا بالا 1-کدخدا خودت اولیش هستی

2-تنها در پاییز(نازنین منتظرم)

3-برای تو می نویسم همیشه...(هر دو تاتون باید بنویسید بی برو برگرد)

4-توپول کاره خودته (به پاکی دریا)

5-زیر درخت ارزو(سعیده منم تو اپت حضور یابم لطفا)

6-نفر ششم هم خودم اضافه می کنم (باباپرشین)

نوشته شده در ۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم    شاید اولین بارم باشه که اینطوری شدم

اخه ۴خط نوشته بودم     ۴ خط که خیلی ادامه ی قشنگی داشت    یه چیز همه پسند

ولی.....

فکر کن یه چیزی رو نوشتی     اونم فقط ۴ خط   واسه اینکه از ذهنت نپره  یادتم رفته که اونو ذخیزه کنی(به قول متجددین سیو کنی) بعدش هم به خاطر کاری ۵ دقیقه از اتاقت بری بیرون و از اینترنت هم قطع شده باشی تا ادامه رو افلاین بنویسی ولی یه ادمی که خیلی خیلی دوسش داری فقط وفقط از روی لطف بیاد و فکر کنه که اتفاقی از اینترنت قطع شدی و بخواد که بهت کمک کنه و کامپیوتر رو به اینترنت وصل کنه ولی.......صفحه ی دلنوشته ی تو رو اتفاقی و غیر عمد ببنده    و تو وقتی میای و می بینی کلی ناراحت می شی و غر می زنی ولی دعوا نمی کنی اونم به این خاطر که می دونی فقط از روی لطف و مهربونی طرفت این اتفاق پیش داده

ولی بدیش اینجاست که هر کاری می کنی نمی تونی اون ۴ خطی که قرار بود کلی ادامه داشته باشه رو به یاد بیاری و بنویسی

باشه حالاااااااا بگذریم     چیزی که گذشته دیگه گذشته

یاد خودم افتادم    یاد کارام     یاد اینکه خیلی هاتون خیلی کم منو می شناسین                       من:

من یه دختر کوچولوم  اصلا از این کلمه ناراحت نمی شم خیلی دوسش دارم    اصلا من یه کودکم یه کودک فهیم  یه کودکی که رنگا رو می شناسه و براش فرقی نداره با ادمایی که ارتباط برقرار می کنه چه سنی دارن     بهترین دوستش تو پرشین بلاگ نزدیک ده سال از خودش بزرگتره ولی خیلی با هم صمیمین چون اونم یه دختر پاک و مهربونه و عزیزه(خودشم می دونه که کیه نیازی به معرفی نداره   گله گل)

به دکتر بوترابی می گم بابا پرشین و مثه پدرم دوسش دارم و بهش احترام می ذارم دکتر هم از کلمه ی بابا پرشین بدش نمیاد

دارم بهت می گم   نمی خوام بترسونمتاااااااا   ولی حواستو خوب جمع کن که من کیم    یه مقداری هم خشنم    البته اینو قبلا بهتون گفتم که خشم دخترای اذر زبان زد خاص و عامه   خوب خیالم راحت شد   یه ذره قبلا منو می شناختید

بعضی وقتا زیادی مهربونم    البته ادمای دور و ورم بدشون نمیاد ولی خودم می گم مهربونی حد و مرز داره  ولی بازم با این حال خیلیا بهم می گن ما تو رو به خاطر مهربونیت خیلی دوست دارم نه چیز دیگه   ولی بعضی وقتا دلم می خواد بگم که من سنگم   مهربونی چیه؟!   

حوصله ی بچه های کوچیک و خیلی خوب دارم و باهاشون خوب سروکله می زنم ولی اونجوری نیستم که یه بچه بزنه یه چیز و بشکونه و مثه مامان خیلی مهربونش بگم فدا سرت   همون جا حسابش و میرسم    نه اینکه بزنمش نه نه   دعواش می کنم    جذبه ام خیلی زیاده     نه تنها بچهه رو می شونم سر جاش    بلکه مامانشم جرات نداره چیزی بهم بگه     ولی یه بچه هست که هنوز نتونستم بهش پیروز بشم    همه هم می گن که همزاد خودمه      یه بچه ی زبون دراز  حاضر جواب  پررووووووووو   قد(اگه صدای مرغ و در بیاری می فهمی باید این کلمه رو چیجوری بخونی)  سه ساله  بچه ی داداشمه فقطم خودم حریفشم ولی هنوز ازم اونجور که باید حساب نمی بره    همه می گن که حتی قیافش و زبونشم کوپ خودمه  منم می گم ااااااااا پس چه........بودم خود من        

محبت افراطی

این یه خصیصه ی اخلاقی منه  انقدر به یکی که شاید خیلی هم باهام صمیمی نیستم محبت می کنم که پر توقع فجیع از من می شه بعضی وقتا خودم حرص می خورم از این اخلاقم ولی با ذات که نمی شه جنگید   یادت باشه که با کی دوست می شی    باید طاقت محبتای زیادش و داشته باشی

حاضر جوابی و بهتره که توضیحی راجع بش ندم همینطورم پررویی  یه چیزایی رو ندونی بهتره اخه دیگه نمیای همین چهارتا پستمم بخونی  اخه نه که من صادقم   از فامیلیمم معلومه(به خدا شوخی نیست راست میگم)

ولی نه گذشته از شوخی از دروغ خوشم نمیاد نه اینکه نگم   اتفاقا به صورت خیلی حرفه ای در زندگی روزمره ازش استفاده می کنم ولی بیشتر سعی می کنم صادق باشم

می دونین اگه نمی تونین صادق باشین تو رو خدا اداشو در نیارید   صادق بودن عرضه و حرفه می خواد     یهو می بینی یه بدبخت اومد صداقت به خرج بده ولی گند می زنه به هر چی صادقه به خدا دروغگو بودنش بیشتر ثواب داره

جلو من دست دراز نکن که دست نمی دم     یهو دیدی دستت قلم شد    اینو بدون اگه یکی و خیلی دوست داشته باشم و باهاش احساس راحتی کنم خودم دستم و می برم جلو  ولی لطفا پیش دستی نفرماین که اونوقت شبیه بشقاب می شین

اهااااااااا   مهمترین خصلت خالص من   شیطنت منه  می دونی اینم یه چیز ذاتیه توم نه که از اون شیطنتا داشته باشماااااااا نه از اونا نیست  شیطنت من توام با انرژی زیاده  به قول هم قطارها که می گن تو یا از ادم انرژی می گیری یا به ادم انرژی می دی   این بسته به موقعیتش داره که طرفم چه جور باشه    خلاصه اگه از خواب هم بمیرم و بهم بگید میای کوه   حتی واسه امتحانم که شده پامی شم میام به قول معروف پایه که هیچی من ستون پنجمم  پس بپا که باید خوش انرژی باشی اگه می خوای از دست کارای من زنده و سالم باشی   بعدشم خیلی خیلی خنده رو هستم    همیشه یه لبخند ملیح رو دارم و این ملاحت برای وقتهای معمولیه  می دونی اگه تو خیابون جلو یه ایل با دوستام باشم و بخورم زمین چی می شه   هیچی دوستام یا مردم که نمی خندن فقط سعی دارن منی رو که به طور وحشتناک خوردم زمین رو جمع کنن ولی نمی تونن چون من از فرط خنده دارم می ترکم   ولی به طور کلی خیلی بدم میاد بخورم زمین ولی اگه بخورم زمین هم هیچ چیز رو از دست نمی دم چون من کنسرو اعتماد به نفسم   طوری که بهم می گن از اعتماد به نفست جون هر کی دوست داری ببخش به اینو و اون نترس خودت کم نمیاری

به جز اون مهربونی و محبت ذاتی یه اعتراف بکنم که دل سنگم  نه اونجور که طرف جلوم جون بده و من وایسم راست راست نیگاش کنم اتفاقا خیلی زود و راحت گریم می گیره چون خودم می خوام اینجوری باشم اخه گریه رو ضعف نمی دونم بلکه راهی برای جلوگیری از خشم بیموردم می دونم ولی کلا دور دلم یه دیوار سنگی کشیدم

از فیلم هندی بدم میاد    عاشق ورزش و تحرکم و نسبت به ورزش حرفه ای خودم تعصب فجیعی دارم که اگه الان بگم چیه دیگه دیگه.........نزدیکم نمیایتعصبی به چه صورت؟!  یادمه کلاسای ورزشمون یک ماهی برگزار نمی شد که هم اکنون ادامه داره و مامان گل بنده از روی دلسوزی و واسه اینکه بدنامون سرد نشه و از کش و قوصش کم نشه می گفت که حالا برو والیبال یا کاراته تا بدنت گرم بمونه هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمی ره که با مینا دوست عزیز متعصب خودم می خواستیم سرامون رو بکوبونیم تو دیوار  بیشترم به خاطر اون کلمه ی ناهنجار کاراته البته کاراته واسه ما ناهنجار وگرنه ورزش بدی نیست

دیگه چی؟

منتظر چیز دیگه ای هستی؟!!

نکنه می خوای خصوصیات ظاهری رو هم بدونی ؟(من این شکلیم)

اینا رو گفتم که بدونی با یه کودک فهیم طرفی نه یه دختر خانوم بزرگ.......

می دونی عاشق اینم که شادترین رنگ و واسه وبلاگم بذارم ولی اون دختر اون بالا رو خیلی دوست دارم    تازشم مشکی رو واسه این دوست می دارم که نوشته هام سفیده ولی نمی دونم اگه حوصله داشته باشم قالب وبلاگمو شاد شاد می کنم بالاشم می نویسم این وبلاگ متعلق به یک کودک فهیم است     اینکه می گم فهیم فهیم نگین چرا ؟ اخه قضیه داره 

ولی بازم می گم من یک کودک فهیم هستم

یک کودک فهیم............

نوشته شده در ٢٩ دی ۱۳۸٦ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

بالا نوشت:

۱ـمن به دنیا امدم

  همین امروز

  همین روزی که فهمیدم

  من اینجایم

  من به دنیا امدم

  از میان سایه ها

  از دل کوچه های شب زنده دار

  از اعماق وجود سرنوشت

  تا به سیمای افق من نگرم

  و سکوت و اشک و اوا نوازم من خواب

  ...... 

۲ـسلام سلام

بخوام دقیق حساب کنم الان که ساعت ده و نیم شبه من حدودا ۴-۵ ساعت دیگه به دنیا میام

به همین خاطر هم به مدت یک هفته تو وبلاگم جشن می گیرم اونم به افتخار خودم(دچار خود شیفتگی شدم)

از تولد گفتم .پس از ماه تولدم هم بگم

راستش من عاشق ماهه اذرم    کلا بیشتر از هر فصلی فصل پاییز رو دوست دارم مخصوصا ماهه اذرش

از خصوصیات دخترای اذرم که دیگه نگم چون همش خوبه

یعنی به طور عام ماهن   فقط توی طالعم نوشته که (خشم دختر اذر زبان زد خاص و عامه) بقیه هم که دیگه تعریف و تمجیده   

خوب بریم سره سرگذشت من

خودش نوشت:

کم کم به وجود خودم پی بردم    فهمیدم که جون دارم و می تونم حرکت هایی هر چند ناچیز داشته باشم

محیط زندگی من خوب و گرم و راحت و همچنین دوست داشتنی بود

فقط مدام در لرزش بودم و بعضی وقت ها هم در سکون کامل

ولی به حدی دنیای قشنگی بود که هیچ وقت نمی خواستم ازش جدا بشم     کلی هم دوستای قشنگ داشتم که همشون یه جفت بال سفید داشتن

از زندگیم هیچی نمی خواستم    جز همون دنیای قشنگم

بعد از یه مدت نسبتا طولانی یکی از دوستام بهم گفت

ـ:اینو بگیرش توی دستت مبادا دستو باز کنیا    برو بدش به صاحبش بعد بیا

منم گفتم :این چیه؟!

ـ:ااااااااااااا گفتم که    به تو ربطی نداره    بخوای از الان فوضولی کنی وای به حال بعدت

ـ:

از اون جا بود که حس فضولی بنده تحریک شد (و هر روز بدتر از دیروز) نتایجش رو هم الان می فهمم    می شه به قول روشنفکران گفت کنجکاوی   ولی نمی خوایم که سر خودمون رو گول بزنیم    خودمونم می دونیم که فضولیه

هیچی دیگه

بعدشم که به دنیا اومدم    دیدم ای دل غافل چه کلاه گشادی سرمون رفته

هم دسته خالی بود      هم اصلا حال دگرگونی بود

پایین نوشت:

۱ـاصولا کلاهی که به سر هممون رفته به همین ترتیب بوده ولی کلاه خوب و باحالیه که هیچ کس هم حاضر نیست که ازش دل بکنه

۲ـ موضوع تولد بحث خیلی گسترده ایه که به طور کامل بهش نپرداختیم    فقط به تولد خودم و خودم پرداختیم

۳ـمی تونین کادوهاتون رو کامنت وار برام بذارین     فقط لطفا سریع تر   چون اصولا خوشم نمیاد کادوم رو به زور از کسی بگیرم

اخرشه:

به قول گل یخ(این شعر و گل یخ به افتخارم گفته)

شاهدختی از سرزمین ابدیت

به پسران افتاب که می رسید

سلامی از سر جاودانگی

بدرقه ی گرمای نگاهشان می کرد

(اینه که می گم گل یخ اخرشــــه)

فعلا تا بعــــــــد

 

 

 

 

نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |